تبلیغات
خوش آمدید بزرگترین وبلاگ طرفداران لینکین پارک درایران - کتاب (داستان ما ، لینکین پارک)
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Linkin Park

تبلیغات پیامکی



متن کامل کتاب " داستان ما ، لینکین پارک " که  دیگه جایی گیر نمیاد ( من همه ی کتاب فروشی ها رفتم ولی گیر نیومد ولی یکی از دوستام حدود 5 سال پیش این کتاب رو گرفته ) رو می تونید به طور کامل در ادامه مطلب مشاهده کنید :

کتاب داستان ما ، لینکین پارک ترجمه آیدین فروغی ، انتشارات دیوار صوتی
لینكین پارك هم از جمله گروه هایی است كه می توان آن را نسل جدید باندهای "نیومتال" نامید. نسلی كه ماحصل تركیب رپ، راك و متال در دهه 90 بود. با این تفاوت كه نسبت به سایر گروه های هم رده و هم زمان بخود به موفقیتی بسیار بیشتر دست یافت.

لینكین پارك حرفه خود را از سال 1996 آغاز نمود. زمانی كه اعضای اصلی آن، به فكر ایجاد و ابداع شیوه ای جدید در كار موسیقی بودند كه نه تنها بتواند در دل عامه شنوندگان و هواداران موسیقی رسوخ كند، بلكه از سوی منتقدان و تحلیلگران فن نیز مورد توجه قرار بگیرد. دهه 90 زمانی بود كه دیگر از موسیقی متال، اصوات گوشنواز شنیده نمی شد. اكثر گروه های این سبك پا در راهی گذاشته بودند كه تنها فكر ایجاد یك دایره بسته و ممنوع را داشتند كه ماحصلش جمع آوری عده ای هوادار بود كه به فكر پیروی از عقاید و ایده هایشان باشند و همچنین از طرفی دیگه موسیقی رپ هم به ابتذالی باور نكردنی رسیده بود و حتی نشانی از قدرتمندان این دو سبك هم دیده نمی شد و عرضه ایده های نوین و جذاب خالی بود.

"براد دلسون"،"مایك شینودا"،"راب بوردون" و "فونیكس فارل" در چنین فضایی "Xero" را بنیان نهادند. گروهی متشكل از چند دوست دبیرستانی كه در پی ابداع صدایی متفاوت، موثر، قدرتمند و عامه پسند بودند. این جمع با وارد كردن "جوزف هان" به عنوان "دی جی" عرصه نوینی را در ارائه موسیقی متال آمیخته با المان های موسیقی الكترونیك آغاز كردند كه با رپ خوانی های "شینودا" شكلی متفاوت از پیشروانی چون "كورن" و "لیمپ بیزكیت" ترسیم كردند. عمده محبوبیت گروه ورود "چستر بنینتگون" دومین خواننده لینكین پارك بود كه توانست به عنوان صدای اول گروه خود را به سرعت تثبیت كند.

بیوگرافی گروه لینكین پارك:

زمانی كه گروه در یك جمع دوستانه تنها برای سرگرمی خود و چند نفر از نزدیكان خود می نواختند، هیچكدام اصلاً در مخیله شان هم نمی گنجید كه روزی مقابل چشم هزاران نفر از هواداران خود به اجرای برنامه بپردازند، هزاران دوستدار موسیقی كه یكصدا فریاد می زنند: لینكین پارك... لینكین پارك... لینكین پارك...

اما این لینكین پاركی ها چه كسانی هستند كه در كمتر از حتی یك دهه توانسته اند نبض موسیقی روز را در فضاهای پر از سیاهی و اصوات كر كننده خود به دست بگیرند، برای شنیدن پاسخ این سوال باید نگاهی نزدیك داشته باشیم به اعضای گروه و در شروع بهتر است برویم به سراغ "براد دلسون".

نام براد را از كلمه "براد فورد" وام گرفته اند پسر زشت یك خانواده یهودی كه در اول دسامبر 1977 در آگورای كالیفرنیا متولد شد. "سال های رشد من با موسیقی آمیخته است، آن زمان تنها چیزی كه می توانست برایم لذت بخش باشد قطعات موسیقی بود كه از رادیو می شنیدم همیشه از خانه ما صدای موسیقی بلند بود" اینها را براد می گوید، عضو اصلی گروه كه حالا در لوس آنجلس سكونت دارد و به اعتراف دوستانش با آن همه ادعا درباره موسیقی اصیل و پرمایه چنان با شنیدن صدای "بریتنی اسپیرز" به وجد می آید كه گروه او را مایه ننگ خود می دانند!!!

براد اولین گیتار خود را به عنوان هدیه تولد زمانی دریافت كرد كه در كلاس ششم تحصیل می كرد. اگرچه بعد ها به ترومپت علاقه مند شد. "خب، صدای ترومپت را دوست داشتم اما مانور دادن روی آن مثل گیتار نیست و به نظرم شما جای كار چندانی ندارید!" براد با همین فرضیه بعدها همان گیتار را دنبال كرد و در جستجوی همین عشق بود كه تحصیلات خود را نیمه كاره رها كرد.

دوران، دوران یك پدیده بود، گروهی سه نفره با صدایی جادویی كه توانست براد را چنان تحت تاثیر قرار دهد كه همیشه در آروزی تشكیل یك گروه موسیقی باشد، اولین تاثیرات این تصمیم در دبیرستان نمود پیدا كرد. زمانی كه به عشق گروه های ترش متالی چون متالیكا، گانزن روزز و دیگر گروه های مو بلند، او هم موهای خود را بلند كرد. اما همیشه با مشكل روبرو بود، در حقیقت موهای بد فرم او را هیچ سشواری نمی توانست صاف نگه دارد حتی از مواد شیمیایی هم كاری بر نمی آمد، رنگ كردن موها گام بعدی او بود طوری كه هر روز دوستان و مسئولین در مدرسه او را با ظاهری جدید و عجیب مشاهده می كردند و این روند تا جایی ادامه پیدا كرد كه نام وی به عنوان غیر عادی ترین و عجیبت ترین و غریب ترین شاگرد مدرسه وارد كتاب سال شد.

دوران نوجوانی براد هم با عشق به گیتار و قهرمانان محبوبش در این عرصه همچون "دیو متیوس"،"استف" از گروه دفتونز و "سونی د ر ئال استایت" گذشت. وی بلافاصله وارد دانشگاه یو.سی.ال.ای شد و در رشته ارتباطات شروع به تحصیل كرد. فارغ التحصیلی وی مصادف بود با قبول شدن گرایش وی در مدرسه حقوق كه البته آنرا به عشق كار حرفه ای در یك گروه موسیقی دنبال نكرد و از آن پس درس و تحصیل جایش را به موسیقی داد.

"از اینكه نتوانستم درس خود را ادامه بدهم اصلاً ناراحت نیستم چون حالا به جایش به عنوان نوازنده ای در گروهی موفق مشغول به كارم و با اینكه می دانم عقیده ام كاملاً خودخواهانه و خود پسندانه است اما باید بگویم من واقعاً برادر بزرگه بد هستم!"

این لقب را سایر اعضای گروه به او دادند، حتی امروز هوادارنش هم نام مستعار او را به صورت خلاصه بی.بی.بی صدا می زنند. چیز جالبی كه درباره براد وجود دارد این مسئله است كه او در كالج با شخصی به نام "فونیكس" هم اتاقی بود، پسر عشق گیتاری كه آنروزها تنها یك دوست عزیز بود و حالا یاری جدا نشدنی. چون او هم از اعضای ثابت گروه به شمار می رود اما براد و فونیكس هیچگاه با هم درباره تشكیل یك گروه كوچك موسیقی صحبتی نكردند و تا حدودی راهشان از هم جدا شد، فونیكس تحصیل را ادامه داد اما براد به گروه پریكز پیوست و با این حساب سال 1994، سال آغاز فعالیت های جدی وی شد.

پریكز آنقدر كوچك و خارج از استاندارد بود كه اصلاً نتوانست خودی نشان دهد چه رسد به آن كه برگ برنده ای برای براد باشد. بنابراین به دنبال جریان تازه ای در این مسیر می گشت تا به هدف اصلی اش نزدیك تر می شود. احتمالاً آشنایی او با "راب بوردون" گام اول این مسیر سرشار از كامیابی و موفقیت بود، دیگر عضو امروز لینكین پارك كه آن روزگار تنها یك درامر گمنام بود كه عشقش تلفیق سبك ها و شیوه های نوازندگی با هم بود. این دو نفر با هم پایه گروه Relative Degree را گذاشتند، گروهی كه در حقیقت اجتماعی از راك، رپ و فانك بود و همان چیزی بود كه هم خوشایند راب بود و هم خوشایند براد. اما با وجود همه تلاش های این دو و تمام تمرینات و حتی سعی شان در برگزاری چند نمایش كوچك این گروه به سرانجامی نرسید و گروه از هم پاشید.

رویای براد داشت به انتهای خود می رسید و همه چیز حاكی از آن بود كه می بایست صحنه را خالی كند و به دنبال كار دیگری بگردد اما ناگهان دوست دوران نوجوانی اش را به خاطر آورد جوان عاشق موسیقی كه امروز نابغه گروه لینكین پارك به شمار می رود.

صحبت از "مایك شینودا" است، یك نیمه ژاپنی عاشق گروه موسیقی Tool كه با نام "مایكل كن جی شینودا" در یازدهم فوریه 1977 در آگورای كالیفرنیا به دنیا آمد. شاید رابطه دور خاندان وی با آهنگساز مشهور "چایكوفسكی" ریشه های موسیقی را در وجود این پسر بچه عینكی پایه گذاری كرد. مایكل یا همان طور كه امروز معروف است مایك، از ده سالگی آموزش موسیقی را آغاز كرد و این عشق دیوانه وار در نواختن آهنگ های كلاسیك هنوز هم در وجود مایكل دیده می شود. "پیانو برای من یك عشق بود و برای خانواده ام یك افتخار، چون هر بار كه به مكانی برای میهمانی می رفتیم و از قضا در آن جا یك پیانو بود مجبور می شدم برای سربلندی والدینم یك قطعه معروف را بنوازم. اما همین اواخر بود كه از آنها شنیدم رفتار دیوانه وار من روی سن و جلوی جمع باعث سرافكندگی شان می شود و خب... شاید آن ها دوست داشتند من بتهوون بشوم چون تمام خاندان ما عاشق كارهای كلاسیك بودند."

مایك و براد هر دو در یك دبیرستان در منطقه ی آگورا تحصیل می كردند. این دو یكدیگر را در كلاس هفتم ملاقت كردند، جایی كه مایك به براد از عشق خود به صدای خوانندگان زن گفت و اینكه می خواهد یك روز گروهی متعلق به خود داشته باشد. این عشق به خوانندگان زن، سرانجام او را به درد سر انداخت.

"كلاس سوم بودم و عاشق خواننده هایی چون مادونا، كیتی، اسنیكر پیمیز و پورتیزهد، البته "گاربج" در اوج همه اینها قرار داشت، یادم هست وقتی سر كلاس صدای خواننده گروه یعنی پیل كیدز را تقلید كردم معلم ما چنان به خشم آمد كه مرا با كتك به اتاق مدیر برد و با زور از من تعهد گرفتند كه دیگر این كار را تكرار نكنم. حتی بدتر از آن مرا از زنگ ناهار و زنگ تفریح هم ممنوع كردند." اما تمام این ها باعث نشد كه عشق به خوانندگان زن و صدای جنس مخالف در او خاموش شود، طوریكه حتی امروز هم با حرارت از "دیدو" نام می برد، خواننده مطرح خانم، كه اتفاقاً جزو خوانندگان محبوب براد نیز هست.

گرفتن دیپلم كالج مهیج ترین لحظه زندگی مایك بود، او برعكس براد عاشق تحصیل بود و هرگز آن را فدای موسیقی نكرد. اندك زمانی بعد، وارد كالج طراحی پاسادانا می شود و در رشته تصویرگری كتاب قبول می شود، اما پس از مدتی به طراحی گرافیكی روی می آورد و تغییر رشته می دهد، این بار با جدید و حرارت بیشتری رشته تحصیلی خود را دنبال می كند به طوری كه برای افزایش میزان تجربه عملی خود همزمان به كار هم مشغول می گردد. اما این باعث نمی گردد كه لحظه ای از موسیقی غاقل شود.

"اوایل عاشق موسیقی كلاسیك بودم،اما هر لحظه كه بزرگتر می شدم علاقه ام نیز عوض می شد، مدت كوتاهی دیوانه جز و صدای اعجاب آور آن بودم و بعد هم نمیدانم چطور شد كه هیپ هاپ را شناختم. اما رفته رفته فهمیدم راك و متال چیز دیگری هستند."

مایك شروع به طراحی آرم و لوگو برای شركتهای توزیع و بسته بندی فرآورده های موسیقی نمود و همزمان درسش را با جدیت ادامه می داد، ترم هشتم و در واقع ترم پایانی تحصیلات دانشگاهی وی مصادف بود با نمایش اولیه گروه نو پای لینكین پارك كه درست در میانه تحصیلات وی پایه ریزی شده بود و مایك هم یكی از پایه گذاران این گروه بود.

دانشگاه پاسادنا را می توان محل تلاقی نطفه اصلی شكل گیری دانست. اما اعضای گروه بسیار پیش از این ها همدیگر را ملاقات كرده بودند. كجا؟ معلوم است دبیرستان آگورا. با این تفاوت كه در دوره دبیرستان آنها بیشتر عاشق موسیقی بودند تا در صدد تشكیل یه باند حرفه ای، این دبیرستان محصول دیگری را هم به دوستداران موسیقی عرضه كرد كه این یكی "راب بوردون" نام داشت، او هم یك یهودی بود كه در كالاباس كالیفرنیا به دنیا آمد، راب متولد بیستم ژانویه سال 1979 می باشد و از همان كودكی نواختن پیانو را با قطعات كلاسیك آموزش دید. راب اما زودتر از سایر اعضای لینكین پارك كار گروهی و فعالیت در یك تیم حرفه ای موسیقی را تجربه كرد. او تنها 13 سال داشت كه به عنوان نوازنده درام وارد چندین گروه موسیقی شد و حتی یك بار هم با تنی چند از دوستایش به دوباره نوازی آهنگ های معروف از گروه های معتبر پرداخت.

"همچون روح نوجوانی لبخند بزن" از گروه نیروانا یكی از همین آهنگ ها بود كه اجرای مجدد آن توسط گروه سر و صدای فراوانی به راه انداخت، همین موقع بود كه با براد آشنا شد، از آنجایی كه براد در پریكز به جایی نرسید و راب هم از تقلید كارهای سایرین خسته شده بود، تصمیم گرفتند در كنار هم یك كار تجربی را در گروهی متعلق به خود به سرانجام برسانند، نتیجه این همكاری گروه Relative Degree بود، مخلوطی از سبك های راك، فانك و رپ كه علی رغم كوشش دو ساله آنها در ارائه كارهای جدید و حرفه ای، باز هم تلاشهای آنها به جایی نرسید و عاقبت متلاشی شد.

پس از آن راب مدتی ناپدید شد، هرچند در دبیرستان آگورا او را می دیدند اما هیچ كس از فعالیت های وی با خبر نبود، تنها چیزی كه دوستانش از او در آن برهه به یاد می آورند این است: "راب عاشق گروه های فانك همون "اسلای" ، "فامیلی استون" ، "جیمز براون" و "تاوراف پاور" بود. او بیشتر اوقاتش را با دوستانش در این رابطه صحبت می كرد و یا در حال خرید ریكوردهای آنها دیده می شد." این ها را كاترین دوست صمیمی او در دبیرستان به خاطر می آورد.

اما كار راب در دبیرستان چندان خوب نبود، دوستانش از نوع كار وی به عنوان كابوسی وحشتناك یاد می كنند، برای همین بود كه نواختن گیتار را شروع كرد و به دنبال جایگزین بهتری گشت، مدتی به شدت فرامین مذهبی را پیشه خود ساخت و آموزش تعالیم روحانی را پی گرفت. اینجا بود كه عشق به نظام در او شعله ور شد و به مدرسه نظامی رفت "در مدرسه نظام یك روز شاهد رژه نظامی بودم و آنجا بود كه شیفته دسته موزیك شدم مخصوصاً ساز دارم."

راب سریعاً خودش را به دسته موزیك معرفی كرد و خواست تا نوازندگی درام را بیاموزد ظرف مدت كوتاهی به چنان مهارتی رسید كه همه را شوكه كرد. سال چهارم مدرسه نظام بود كه همراه مادرش به یكی از كنسرت های گروه راك "آئورسمیت" می رود. مادرش از سالها پیش با درامر گروه یعنی "جوی كرامر" آشنایی داشت و او را به خوبی می شناخت، بنابراین راب از این كانال توانست به پشت صحنه برود و فعالیت های آئورسمت را از نزدیك مشاهده كند و حتی مدت كوتاهی نزد جوی كرامر مهارت های خاصی را آموزش دید.

در همین اثنا كه به عنوان عضو جایگزین و ساعتی در چند گروه كوچك به نوازندگی می پرداخت، مجبور بود كه برای گذراندن زندگی شغلی هم پیدا كند و چن هیچ حرفه خاصی را به خوبی نمی دانست به پیش خدمتی روی آورد. با همه این مشكلات هرگز تحصیل را رها نكرد و شاید بزرگترین شانس زندگی اش رفتن به كالج پاسادانا بود، جایی كه علاوه بر ملاقات با مایك و براد، با جو هم آشنا شد.

جو هم مانند مایك در كالج در رشته تصویرگری تحصیل می كرد، اما پس از مدتی كه مایك دنبال طراحی گرافیكی رفت، جو ماند و بعد از یك سال به صورت حرفه ای وارد كار انیمیشن شد و با ساخت قسمتهایی از انیمیشن قلمرو اشباح شهرت اندكی برای خود به راه انداخت. شهرتی كه راه گشای وی برای ورود به طراحی فیلم های سینمایی شد و در آثار تخیلی به طراحی غول ها و هیولاهای فراوانی پرداخت.

"جو هان" از والدینی كره ای در پانزدهم مارچ سال 1977 و در گلندال كالیفرنیا متولد شد و اگر چه در دبیرستان شیفته رشته هنرهای بصری و تصویری شد و حتی در دانشگاه هم این رشته را دنبال كرد، اما عشق به موسیقی چنان در وجودش ریشه داشت كه در همان دوره دبیرستان یك تراك موسیقی را ساخته و اجرا می كند.

جو هان كه در لینكین پارك به نام "آقای هان" شناخته شد، از همان دوران كودكی با یك مشكل روحی و روانی دست و پنجه نرم می كند. این مشكل به دو شخصیتی بودن او بر می گردد. نام كاراكتر وجودی او "رمی" است كه درست عكس شخصیت حقیقی وی رفتار می كند. هر چقدر جو هان فردی آرام و سربه زیر است، رمی اهل شوخی كردن، بازی و تحرك است. دوستان نزدیك او عقیده دارند كه مشكل جو به دروغ گویی های بسیار باز میگردد، خصیصه ای كه از كودكی به آن عادت داشت و اصلاً معلوم نیست كه راست می گوید و كی دروغ می گوید!...

او بسیار خسته كننده است و اصلاً كوچكترین حسی از طنز و شوخی در او نیست، این جدید چنان جو را دچار عذاب و ناراحتی كرد كه رفته رفته به حركات عجیبی روی آورد. ناگهان آن شخصیت آرام و كسل كننده، دست به حركات و رفتارهای نامعقول و دور از انتظاری در جمع های دوستانه و خانوادگی زد كه با شیطنت هایش همه را به ستوه آورد و او چاره ای نداشت جز آنكه همه این هارا به گردن "رمی" بیاندازد. اوایل هیچكس منظورش را درك نمیكرد، اما كار آنقدر بالا گرفت كه والدینش نگران شده و او را نزد روانشناس بردند. اما هیچكدام از شیوه های درمانی موثر نشد و جو هنوز هم با رمی زندگی می كند، برای همین در هر كنسرت سایر اعضای گروه از هواداران می خواهند كه مراقب باشند از بی احترامی های احتمالی وی در خلال اجرای برنامه و عدم توجه وی چندان ناراحت نشوند، هر چندجو به معنای كامل كلمه یك آدم بد نیست، یعنی سعی می كند در میان هوادارانش حركت كند با آن ها آواز بخواند اما خب هیچكس او را در حال خنده و شوخی نخواهد دید. با همه این ها آقای هان در حال حاضر مغز متفكر و اصلی كلیپ های گروه به شمار می رود و او را به عنوان دست اندر كار كارگردانی و ساخت تمامی كلیپ های گروه می شناسند.


دیگر عضو گروه "فونیكس" می باشد كه با نام دیوید مایكل فارل در هشتم فوریه 1977 در پلی مات ماساچوست از خانواده ای كاتولیك متولد شد. این پسر كه بعدها نام فونیكس را برای خود انتخاب كرد تا كلاس دوم یك كاتولیك به حساب می آمد اما بعد از این تاریخ به كلیسای پروتستان ها رفت و این مصادف بود با حركت خانواده اش از ماساچوست به ایالت میشن ویگو. دیوید همان جا بود كه به دبیرستان رفت و به یك گروه موسیقی كوچك به نام Tasty Snax پیوست كه بعدها شیوه كاری این گروه پایه گذار اولین فعالیت های لینكین پارك شد. آنها در این گروه سعی داشتند شیوه ای از پانك را كه آمیخته به افكار و عقاید مسیحیت بود ترویج بدهند.

فونیكس هم اوایل كار حرفه ای خود علاقمند به ساز گیتار بود. نواختن گیتار را مادرش به او آموخت، زنی كه عشق موسیقی را در او بیدار كرد و بعدها هم برادر بزرگش جو او را تشویق به ادامه راه كرد و در این مسیر تجربه نواختن سازهای متفاوتی را از سر گذراند. پیانو، ویالون، ویالون چو كه نواختن این هارا در آلبوم Reanimation از لینكین پارك به راحتی انجام داد. با این همه همیشه می خواست نوازنده درام بشود. اگر چه هرگز موفق به یادگیری این ساز نشد. "من عاشق گروه هایی مثل ویدز، بتیلز، دفتونز، روتز، باب مارلی، سارامك لاگلن، هوگزاند واگنر، هارود و خانك بودم. موسیقی با شنیدن اصوات این ها روی من اثر می گذاشت اما حالا چه كار می كنم؟! یك ساز مدل ارنی بال میوزیك " 4 و 5 سیمه می نوازم، یعنی نوازنده گیتار بایس شدم، چیزی كه حتی فكر را هم نمیكردم" اینها را فونیكس در مصاحبه با یك سایت اینترنتی عنوان كرده است. كسی كه در دانشگاه های مونته ویدئو، مونیترز، لاپاز كابالروس، میشن ویگو و دیابلوس تحصیل كرد. اما این كالج UCLA بود كه پل موفقیت و ورود او به دنیای موسیقی حرفه ای شد. در آنجا با براد آشنا شد، هم اتاقی او كه در اوقات بیكاری، با هم به تمرین می پرداختند. آشنایی این چند نفر در دانشگاه UCLA ستون های اولیه لینكین پارك را شكل داد.

سال 1996 بود كه Xero شكل گرفت. گروهی كوچك و دوستانه كه مایك و براد آن را بنیان نهادند. این گروه شامل مایك، براد، جو، راب، فونیكس و مارك می شد، اما مارك چندان به عقاید و روند كاری گروه ایمان و علاقه نداشت، چون این سبك موسیقی را ناكارآمد می دانست. پس Xero را ترك گفت و از آن پس مدیریت برنامه های گروهی دیگر به نام Taproot را به عهده گرفت. اما به عنوان یك دوست صمیمی برای همیشه كنار آن بچه ها باقی ماند و گاهگاهی به آنها كمك هم می كرد.

Xero اوایل فقط جنبه سرگرمی داشت و تنها در مجامع دوستانه برنامه اجرا می كرد، تا وقتی كه یك نفر به آنها پیشنهاد داد در محل نمایش به نام ویسكی كه در لوس آنجلس قرار داشت به اجرای یك برنامه بپردازند. همین اجرای كوچك بود كه راه پیشرفت را هموار كرد و شركت "زومبا میوزیك پابلیشینگ" پا پیش گذاشت و با گروه وارد مذاكره شد تا قراردادی برای اجرای یك برنامه رسمی بسته شود. پیش از این تنها مایك بود كه تجربه یك كنسرت نمایشی را به صورت حرفه ای در كارنامه كوتاه خود داشت..

اما حالا صحبت از برنامه هایی بود كه می توانست روند گروهی متعلق به خود او را شكل دهد. صحبت از آینده Xero بود...
كنسرت اجرا شد و Xero همراه و شانه به شانه دو گروه دیگر یعنی System Of A Down و SX-10 به اجرای نمایش پرداختند كه از آن میان تنها System Of A Down بود كه به شهرت رسید. یك گروه ارمنی كه با سبك و صدای خاص خواننده اش همه چشمها را خیره كرد و كمپانی ها برای قرار داد به سویشان سرازیر شدند. اما وضعیت Xero چندان موفقیت آمیز نبود "ما كار خود را به جدی ترین و حرفه ای ترین حالتی كه می توانستیم انجام دادیم، اما كمپانی ها به چنین كارهایی اصلا علاقه نشان نمی دادند. به نظر آنها كار ما اصلا بازار پسند نبود و نمی توانست مخاطبین را جلب كند به نظرشان كار ما یك جور سروصدای اضافی بود كه سروته نداشت"

این ها را مایك می گوید، كسی كه تا اندازه ای فعالیتهای گروه را تا آن لحظه هدایت می كرد.
Xero مجبور شد تا یك سری عناصر خود را دچار تغییر كنند، پس بعضی از آرمان های كاری را كنار گذاشتند و چیزهای جدیدی را جایگزین كردند. از جمله به دنبال یك خواننده جدید گشتند اما تا زمانی كه سروكله این تازه وارد پیدا شود مجبور بودند تا همینطور كج دار و مریض مسیر خود را ادامه دهند، چون هیچكدام قصد نداشتند Xero از هم بپاشد. بنابراین به یك شركت كوچك موسیقی ملحق شدند كه با عنوان Miniet Pheleps and Phelps به تولید آثار مستقل موسیقی مشغول بود. در حقیقت یكی از اعضای همین شركت بود كه "چستر" را به اعضای گروه معرفی كرد. این فرد می گفت كه چستر را خوبی می شناسد و می داند كه می تواند عضو موثری برای گروه باشد و از آنها خواست تا با وی ملاقاتی داشته باشند. چستر تا پیش از این با گروهی به نام Grey Daze همكاری داشته كه البته به موفقیت هایی هم رسیده بودند و توانسته بود پیشنهادات فراوانی را بدست بیاورد كه او را برای همكاری دعوت به كار كرده بودند.

این جا بود كه Xero به Hybrid Theory تغییر نام داد. گروه از چستر می خواهد تا دمویی از كارهای خود را برای آنها بفرستند تا با كارهایش آشنا شوند. چستر هم خودش بسیار مشتاق بود تا این كار انجام شود. بنابراین به استودیو های ضبط رفت تا یك كار كاملاً حرفه ای انجام بدهد، كاری كه دهان همه را ببندد و بلافاصله او را بپذیرند. چستر چنان عجله داشت كه ظرف سه روز كار خود را به اتمام رساند و نتیجه آن را برای آنها فرستاد. دموی چستر در میان اعضا شنیده و پسندیده می شود و در تماسی تلفنی از او میخواهند كه كارها را كامل كند و برای آن ها بفرستد. زمانی كه این تماس گرفته می شود چستر در مراسم جشن سالروز تولد خود شركت داشت اما چندان به وجد می آید كه میهمانی و میهمانان را رها می كند تا روی نوار خود كار كند. اندك زمانی بعد با گروه تماس می گیرد و از همان پشت گوشی كار را برایشان پخش می كند، گروه با شنیدن كار او چنان به وجد می آیند كه وی را به جمع خود دعوت می كنند. چستر هم گوشی را قطع می كند و شبانه به كالیفرنیا پرواز می كند.

ورود چستر به گروه مصادف با زمانی بود كه آنها داشتند دموهای خود را تكمیل می كردند، زیرا می خواستند از ارتباطات خود در كمپانی زومبا استفاده كرده و كارهای خود را در اختیار همگان قرار دهند تا عده بیشتری بتوانند آن ها را بشنوند.

حالا همه در كنار هم قرار گرفته بودند تا گروه را به سمت مناسبی هدایت كنند. اما فونیكس مدتی گروه را ترك كرد تا با گروه سابق خود یعنی Snax در یك تور چند ماهه همكاری كند، "هایبرد تئوری" هم در نبود آنها از یك نوازنده بیس میهمان با نام "كیلی چریستنر" دعوت می كنند تا گوشه ای از كار لنگ نماند.

نوازندگی خاص گروه رفته رفته اثر خود را گذاشت و سروصدایی كه توسط آن ها به پا شد بسیاری از كمپانی ها را متوجه آن ها ساخت. از جمله این كمپانی ها "برادران وارنر" بود. این كمپانی چندان مجذوب آثار نوآورانه گروه شده بود كه با آن ها وارد معامله می شود و قراردادی را با آن ها به امضا می رسانند. اما برای تبدیل شدن به یك گروه خاص به اسم جدیدی نیاز بود، اسمی كه در عین تازگی بتواند نگاه ها و گوش ها را هم خیره كند. این بار چستر به دادشان رسید و لینكین پارك شد عنوان دائمی گروه!

اما این چستر بود كه توانست تاثیری این چنین روی اعضای گروه بگذارد. نام كامل این پسر، "چستر بنینگتن" می باشد كه در بیستم مارچ 1976 به دنیا آمد. محل تولد وی فونیكس آریزونا می باشد. هرچند در حال حاضر در لس آنجلس به سر می برد. دیگر عضو خانواده آنها برادرش بود كه سیزده سال از وی بزرگتر بود. برادری كه وقتی چستر تنها دو سال داشت، پیش گویی كرده بود، روزی چستر خواننده بزرگ و در عین حال خونگرمی خواهد شد كه همه به وجودش افتخار خواهند كرد. پس شروع به آموختن كلمات به او نمود و حرف زدن را به وی یاد داد. حتی از حرف زدن با مزه چستر كپی برداشت و آن ها را روی یك نوار ضبط كرد، نواری كه هنوز وجود دارد. هر چند چستر ادعا می كند كه آن را گم كرده است. خودش در این رابطه می گوید: "من این مسئله را یكبار، روزی به كودكی گفتنم چون فكر می كردم چون حالا كل دنیا از این موضوع مطلع هستند و هركس مرا می بیند درباره این نوار از من سوال می كند! باید به این نصیحت عمل میكردم كه اعتماد، همسایه دیوار به دیوار بی اعتمادی است!"

موسیقی سرگرمی بزرگ و مطرح این پسر است كه آموختن آن را از سن 13 سالگی آغاز كرده: "اوایل تا سر حد مرگ تمرین می كردم، می دانید، عاشق آواز خواندن بودم آن هم با صدای خش دار و خشن. تا جایی كه احساس می كردم كه حنجره ام ناراحت شده است. یادم هست اوایل از خواندن آسیب می دیدم اما حالا می دانم چطور بدون آسیب رسانی به خودم آواز بخوانم."

اولین سازی كه فرا گرفت پیانو بود اما پس از مدتی به خواندن علاقمند شد، شاید عده كمی این مطلب رو بدانند كه چستر خواندن را در اطراف خانه شان آغار كرد. خودش می گوید: "به خاطر می آورم آن موقع ها یك رویا را در سرم می پروراندم، و این بود كه می خواست عضو پنجم گروه Depeche Mode بشوم".

"ماه مردمی" (لقبی كه دوست دارانش به او بخشیده اند) در چهارده سالگی تحت تأثیر موسیقی "Stone Temple Pilots" قرار می گیرد و همان زمان بود كه تصمیم میگیرد كه موسیقی و خواندن رو دنبال كند. البته اعتراف می كند: "خب ده ساله بودم كه مجذوب هیپ هاپ و خواننده هایی چون "لاوربوی"، "فورینر" و "راش" بودم. اما این علاقه فقط در حد شنیدن چند آلبوم و تراك بود، اما وقتی به چهارده سالگی رسیدم به پانك راك علاقمند شدم، یادم می آید Misfits اولین آلبوم موسیقی بود كه در عمرم شنیدم و شیفته این هنر شدم!".

چستر به دبیرستان "گرین وی" رفته و سال 1994 هم از مدرسه واشینگتن فارغ التحصیل شد. اما در نوجوانی عشق دیگری هم داشت؛ اسكیت روی برف! اما یادگاری كه از این عشق روی سرش با 47 بخیه باقی می گذارد، باعث می شود كه آن را با چیز دیگری عوض كند. هر چند متاسفانه این جایگزین هم چیز مناسبی نبود، بله چستر به الكل روی آورد، عادتی كه همین حالا هم با آن دست به گریبان است. "عده ای از دوستان من خودكشی كردند، چند تایی را هم در بازی اسكیت از دست دادم! این خیلی سخت است، خاطره ای را كه هرگز فراموش نمیكنم مربوط می شود به دوران نوجوانی ام، وقتی یكی از دوستان نزدیكم را در حادثه اسكیت سواری از دست دادم. شاید بهتر باشد آن را یك حادثه تراژیك عنوان كنم، در این تصادف سر او دچار مشكل شد و درجا مرد! خب وقتی كه بچه هستی مثل این حادثه می تواند میلیون ها بار برای شما اتفاق بیفتد، یعنی از جایی بیفتید، سرتان بشكند، خون راه بیافتد و همین!... اما سر دوست من در ناحیه ناجوری شكست و او از دنیا رفت".


لینكین پارك نقطه اوج فعالیتهای موسیقایی چستر به شمار می رود. حركتی كه به تعبیر خودش بزرگترین ریسك زندگی وی بود. بیش از آن كه بتواند در Grey Daze خودی نشان بدهد، مدتی با گروه هایی چون Phunk Junkeez و Gift و Pockerfau همكاری داشت، اما هیچكدام ای آن ها نتوانستند او را به جایی برسانند. پس برای كسب درآمد و ادامه زندگی مجبور شد به عنوان یك "بارمن" در كافه مشغول به كار شود، چون با سابقه بدی كه داشت محال بود بتواند در جای معتبرتری كار گیر بیاورد: "نوجوانی من در اعتیاد به كوكائین گذشت. وقتی هم آنرا ترك كردم به الكل پناه بردم، به هرحال من یك آدم سیاه بخت لعنت شده بودم، مخصوصاً با عینكی كه به چشمانم می زدم. خیلی مسخره است، من بدون عینك حتی نمی توانم چند متر جلوتر از خودم را ببینم!

امروز اگر شما چستر را ببینید، خالكوبی های فراوانی را روی بدنش مشاهده خواهید كرد كه شما را به حیرت خواهند انداخت، اما با كمی تعمیق می توانید بفهمید در پس هر كدام از آن ها داستانی ناگفته قرار گرفته كه می تواند معنای بسیار را در خود داشته باشد.

"18 سالم بود كه اولین خالكوبی را روی بدنم انجام دادم یك حوت "یكی از صورفلكی" را روی بالاترین قسمت شانه سمت چپم خالكوبی كردم كه آن را دوستی از كلوپ خالكوبی Tempe در آریزونا انجام داد. به عقیده من این كار باید اصیل و همیشگی باشد. درست مثل ازدواج، یك جور قرارداد دائمی كه نه كمرنگ بشود و نه از بین برود. من حتی معتقدم خالكوبی می تواند معنای دوگانه ای چون برون ریزی و درون فكنی غم اندوه و رنج را در خود به صورت یكجا داشته باشد."

اما در واقع او پیش از موفقیت لینكین پارك اصلاً نمیخواست با بدن پر از طرح و رنگ خود كه محصول 12 خالكوبی مختلف می شود در مجامع عمومی حاضر شود، چون به نظرش مردم نمی توانستند نظریات او را در این باره درك كنند و حتماً درباره اش عقاید بدی ارائه می دادند و خب مهم ترین دلیل این بود كه نمیخواست بیكار شود. چون مردم به آدم هایی با این شمایل كار نمیدادند و چستر هرگز نمیخواست سامانتا را در عذاب و سختی بگذارد. سامانتا دختری بود كه در سال 2000 با چستر ازدواج كرد، در آن زمان چستر تنها بیست سال داشت و آس و پاس عالی ترین لقبی بود كه می شد به او داد. شاید ازدواج آنها در روز هالووین این سایه ترس آور و مهیب را روی زندگی شان انداخته بود.

تایپ شده توسط بابک از فروم Linkinpark-Fans

نوشته شده توسط :دانیال باقری
یکشنبه 28 فروردین 1390-07:49 ب.ظ











خوش آمدید